ميرزا حسين النوري الطبرسي

56

النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى )

پس يكى از خريداران گويد : كنيز ، بر من باشد به سى صد اشرفى كه عفّت او بر رغبت من افزوده . پس به او به زبان عربى بگويد : اگر درآيى به زىّ سليمان بن داود و به حشمت ملك او ، مرا در تو رغبتى پيدا نشود ، پس بر مال خود بترس . پس آن برده‌فروش مىگويد : پس چاره چيست و از فروختن تو چاره‌اى نيست . آن كنيز مىگويد : چه تعجيل مىكنى و البتّه بايد مشترى به هم رسد كه دل من به او ميل كند و اعتماد بر وفا و ديانت او داشته باشم . پس در اين وقت تو برخيز و برو به نزد عمرو بن يزيد برده‌فروش و به او بگو كه با من مكتوبى است كه يكى از اشراف از روى ملاطفت نوشته به زبان رومى و به خطّ رومى و وصف كرده در آن نامه ، كرم و وفا و بزرگوارى و سخاوت خود را ، پس اين نامه را به آن كنيز ده كه در اخلاق و اوصاف صاحب نامه ، تأمّل نمايد . اگر ميل نمود به او و راضى شد به او ، پس من وكيل اويم در خريدن آن كنيز از تو » . بشر بن سليمان گفت : پس امتثال نمودم تمام آن چه را كه معيّن كرده بود براى من ، مولايم ابو الحسن عليه السّلام در امر آن كنيز . پس چون آن كنيز نظر كرد در نامه ، سخت بگريست و گفت به عمرو بن يزيد : مرا به صاحب اين نامه به فروش ! و قسم‌هاى مغلظه كه باضطرارآورنده بود ، خورد كه اگر ابا كند از فروختن او به صاحب مكتوب ، خود را بكشم . پس پيوسته سختگيرى مىكردم با او در بها ، تا آن كه به همان قيمت راضى شد كه مولايم با من روانه كرده بود از اشرفىها ، پس آن زرها را دادم و كنيز را تسليم گرفتم و آن كنيز خندان و شكفته بود . با من آمد به حجره‌اى كه در بغداد گرفته بودم و تا به حجره رسيد ، نامهء امام را بيرون آورد و مىبوسيد و بر ديده‌ها مىماليد . پس من از روى تعجّب گفتم : مىبوسى نامه‌اى را كه صاحبش را نمىشناسى ؟ كنيز گفت : « اى عاجز كم معرفت به بزرگى فرزندان و اوصياى پيغمبران ! گوش خود را به من سپار و دل را براى شنيدن سخن من فارغ بدار تا احوال خود را براى تو شرح كنم .